خرید بک لینک

خب...خب!

یکمی روابطم با مادرم بهتر شده

البته از سمت اون، نه!

فقط دارم سعی میکنم کمتر در برابر کاراش عکس العمل نشون بدم...حداقل اینطوری اعصابم راحتتره!

میگه برای اینکه از هدفت دور نشی و برات تکراری نشه،

باید عاشق انجام دادن کارهای تکراری باشی!

عاشق تحمل خستگی هاش و...

خب امتحانش که ضرری نداره!

داره؟

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

من به امید نگاهای گرمت و عشقت

برای ارزوهام ، اجر رو هم گذاشتم تا یه دیوار بسازم

که فقط من باشم و تو!

ولی تو چه غلطی کردی؟

خرابش کردی...ریختیش!!!

اما من با همین اجرهای کُن فَیَکون شده

یه دژ میسازم...برای خودم و ارزوهام!

نه هیچکس دیگه!

تو امیدم بودی تو تاریکی های زندگیم...

تو انگیزم بودی...تو ستاره بودی برام که راه تاریکمو روشن میکرد!!!

من به امید تو...به عشق تو داشتم پیشرفت میکردم...

اما دیگه بسه هر چی واسه ادامه دادن به کسی وابسته بودن!!!

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

از این افکار مزخرفیکه همش میاد تو ذهنم متنفرم:/امروز مثل دیوونه ها شده بودم ...مدام قیافمو تو آینه چک میکردمیا اینکه از زوایای مختلف از فیسم عکس میگرفتم...در نهایت هم با یه حالت وسواس گونه به این نتیجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

من حس میکنم اون تمام این مدت دروغ میگفته

و زن داشته :/

حالا اینکه چرا حلقه نمینداخت رو نمیدونم...ولی خیلی کثافتکاریه اینجوری بودن:|

از خودم حالم بهم میخوره وقتی به این فکر میکنم

ممکنه عاشق یه مرد زن دار شده باشم

و اگه کار به جایی میکشید که باعث خراب شدن زندگی اون دختر بدبخت میشدم، هیچوقت خودم رو نمیبخشیدم...

#کثیف_نباشیم

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

دلم میخواد با یه نفر حرف بزنم...

یکی که نگفته، بفهمه تو دلم و مغزم چی میگذره...

نگرانم اینروزا خیلی...

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

دارم میسوزم...

خشمگینم...

امیدوارم...

دلم میخواد تیکه پارش کنم...

هر لحظه یه اتفاقی میفته که بیشتر به بدشانس بودنم ایمان میارم :/

اما خدا هست...

خدایا حواست هست؟ تو که دیگه پشتمی، نه؟

تو که دیگه تنهام نمیذاری؟

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خودخواهی...نمیتونم!

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

از خودم حالم بهم میخوره

که ا نقدر ضعیف و احمق بودم...

که اونقدر خودم رو مقصر میدونستم....

بخاطر دروغ ها و رفتارهای ریاکارانش و پس زدن هاش،

هزار جور عیب روی خودم ،ظاهرم و رفتارم گذاشتم...

چقدر این تعطیلات پیش اومده بخاطر کرونا بنفعم تموم شد

اینکه یمدت مجبور نبودم چشمم تو چشمش بیفته...

حالا من میخوام قویتر باشم...

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

خدایا شکرت

که الان به جایی رسیدم

که مادرم طرف دشمنم رو میگیره ...

واقعا شکرت !

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:48

نمیتونم درک کنم چه مرگشه :/

یه بار خوبه یه بار بد...

اصلا بره به درک مرده شور برده ی گوریل :|

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 10:00

ی بار ما خواستیم یه سرمایه گذاری کنیم :|

اگه گذاشتن:/

کرونا

FATF

و هزاران کوفت و زهرمار دیگر...

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 10:00

کرونای خر

دارم از دلتنگی میمیرم :(

اگه قرار باشه تا بعد از عید دیگه نبینمش چی؟

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 10:00

میدونید چیه؟از مادرم متنفرم...شاید تنفر واژه خوبی نباشه و باید بگم دلگیرم!این حرف رو روی بچگی نمیزنم ...طی این سالها بزرگترین مانع من تو زندگیم اون بوده...همیشه ی خدا زده تو ذوقم!اون از بچگیم که بخاطرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 10:00

کاش یه نفرو داشتم هر وقت کسی یا چیزی ناراحتم میکرد،

میرفتم توی بغلش خودمو از عالم پنهان میکردم...

چه میفهمی...چه میفهمی از هرروز ارزوی مرگ کردن...

هرشب با ارزوی مرگ خوابیدن!

اینکه فکر کنی دیگه به چه دلیلی باید نفس بکشی...

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 10:00

زده مای لاو : فلانی :/

تف تو شانس من ...تف!

دلم به دانشگاه خوش بود که حداقل چندساعتی از فضای خونه فاصله میگیرم که اونم زدن تعطیل کردن!

آخرت شانسم من :/

تا حالا همچین شکست عشقی نخورده بودم...

بدترین روز زندگیم رو گذروندم دیروز!

خاکبرسر من ...خاااک!

حق هم داره ... دختره خیلی از من سر تره ...

دلم داره میترکه!

دردمو هم نمیتونم به هیشکی بگم...

اخه چرا خودمو درگیرش کردم؟

لعنت به من !!!

از زمین و زمان داره برام میباره...

کی قراره تموم شه ؟

برچسب: نویسنده: پویان حکیمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 10:00

صفحه بندی